سلامت باشی

حال که بحث به نشان دادن ماهیت وجودی رسید گفتیم اندکی هم از ماهیت خوشیفته ی خود به نمایش بگذاریم و بدین وسیله اعلام می کنیم که ۲۷ اردیبهشت سالگرد نزول وجود مبارکمان به این جهان بود. 

 چون هیچ کس تولدمان را تبریک نگفت غمباد گرفتیم و در گلویمان قلنبه شد گفتیم این موضوع را در انظار عمومی بیان کنیم شاید اندکی مورد عنایت دوستان قرار بگیریم

جومونگ سونگ یونگ وونگ چونگ

تعجب نکنید این نام کامل فرماندهی است که در حدود 420 سال پیش اهالی چوسان قدیم را از بردگی برای امپراطوری هان نجات داد و به این قوم ستم دیده و رنج کشیده اقتداری تازه بخشید.

سریال افسانه ی  جومونگ در واقع برداشتی آزاد از زندگانی این شخصیت تاریخی است که البته در بعضی موارد تحریفاتی در آن صورت گرفته است. متن زیر گزیده ای از یکی از حاشیه های زندگی او است.

جومونگ فرزند سونگ ایل یانگ که فرماندهی مقتدر و توانا بود در حدود 440 پیش در شهر بویو در قصر امپراطوری دیده به جهان گشود از همان ابتدا مورد بی مهری نامادری اش و پسران او قرار گرفت. پس از چندی او از قصر خارج شد و در خدمت یک گروه تجاری درامد. این گروه تجاری یه داد و ستد ابریشم ادویه و سنگ با کشور های غرب آسیا و اروپا می پرداختند. مسیر آنها به سوی ایران بود و یکی از توقف گاههایشان در اصفهان، دومی در تبریز و آخرین توقف گاه قسطنطنیه بود.(می دانید که در شهر اصفهان و طوس یامشهد در ایران در مسیر جاده ی ابریشم بودند و شهر تبریز یکی از مهمترین شهر ها برای داد و ستد لباس و پارچه بوده است.) در خلال یکی از همین سفر ها بود که جومونگ در تبریز با دختر یکی از بازرگانان ایرانی به نام سوسن آشنا می شود( کاراکتر و نام سوسانو نشات گرفته از همین شخصیت است.) جومونگ که از رسومات و باور های ایرانیان آگاه بود بدون اطلاع دادن به سوسن او را از پدرش که احمد نام داشت خواستگاری می کند که با مخالفت شدید او مواجه می شود .پدر او که یک مسلمان متعصب بود به هیچ وجه حاضر به ازدواج دخترش بایک بودایی نبود. پافشاری جومونگ نتیجه نمی دهد و او به  ناچار تبریز را به مقصد قسطنطنیه ترک می کند.پس از به پایان رساندن ماموریت تجاری جومونگ دوباره به تبریز باز می گردد و متوجه می شود که سوسن به اجبار پدر با پسر یکی از بازرگانان نامدار شهر ازدواج کرده است در همین زمان بود که دنیا در چشم او تیره و تار شد و تصمیم گرفت انتقام سختی از پدر سوسن بگیرد...پس از چندی تقف در تبریز او به علت علاقه مند شدن به فرهنگ مردم ایران مدتی در ایران می ماند و در همین مدت مشغول آموختن اصول معماری ایران شد. پس از چندین سال توقف در ایران ار طریق راه ابریشم به زادگاهش باز می گردد و پس از به وجود آمدن جنگ ها و درگیری هایی چرخ روزگار می چرخد و او بر مسند قدرت می نشیند (در خلال یکی از همین جنگ ها بود که مردم چوسان را نجات می دهد.)بلافاصله دستور می دهد پدر سوسن را از تبریز به بویو بیاورند و او که اکنون تبدیل به پیر مردی ناتوان شده بود تمام مشقات سفر را تحمل کرد و به نزد جومونگ رفت.در اینجا بود که جومونگ با وجود اقتداری و دانایی که داشت نتوانست بر خشم خود فایق آید و دستور داد پیر مرد مفلوک را زندانی  وسپس اعدام کنند. مورخلن این تصمیم را نقطه ی سیاه زندگی او می دانند. اما در روز اعدام پیر مرد او در خلال آخرین حرف هایش سخن رانی غرائی در مورد فلسفه ی وجودی و نظام حقوق زن در اسلام و لزوم وجود حکومت اسلامی در جامعه سخن گفت که تمامی حاضران در مجلس را تحت تاثیر قرار داد. جومونگ در جا مسلمان شد و دستور داد در همان جا عمارتی برای وی بسازند و او تبدیل به دست راست جومونگ  شد.احمد در آنجا به پایه ریزی یک حکومت اسلامی پرداخت.پس از آن احمد با  زنی از اقوام جومونگ ازدواج کرد و پس از چند سال صاحب فرزندی شدند .احمد فن سخنرانی را نسل به نسل در خانواده اش منتقل کرد... بسیاری از مورخان نسل محمود احمدی نژاد را به دلایل مختلف به احمد نسبت می دهند. فن سخنوری  که حال دیگر در ژنوتیپشان چپانده شده است(که با تکیه بر آن برای ایرانیان افتخار ها آفرید.) و خصوصیا ظاهری ایشان که بسیار شبیه مردمان آن خطه است از دلایل نسبت دادن ایشان به احمد است.

حال کردید چگونه سر کارتان گذاشتیم ...! همه ی اینها از اثرات امتحان تاریخ است ... شما به بزرگی خود ما را ببخشید.می دانید مدت مدیدی است که قصد آپاندن وبلاگ را داریم اما به دلیل مشغله ی فراوان فکری! نتوانستیم. اما امروز تصمیم گرفتیم به هر نحو ممکن وبلاگ را بیاپانیم  لذا در راه بازگشت به خانه مقادیر بسیار زیادی به مغزمان فشار آوردیم تا چیزی برایتان تف بدهیم که متاسفانه فرجی حاصل نگردید و در نتیجه ی وارد آمدن فشار های شدید سلول های خاکستری مغزمان رسوب کرد و مقادیر بسیار زیادی از فسفر مغزمان هم سوخت و برا باد رفت.ما هم تصمیم گرفتیم همین متن کذایی را برایتان بگذاریم تا در ضمن جلوگیری از خاک خوردن وبلاگ اندکی از ماهیت زرد خودمان را هم به نمایش بگذاریم.

 در ضمن اگر غلط املایی داشتیم باز هم مارا به بزرگی خودتان ببخشید!

عکسی از جومونگ و سوسن خانم